مصاحبه با دختر زیبای ایلامی که تمام خواستگارهای میلیاردرش را رد کرد! / راز ۳۸ سال تنهایی گلاله
بعضی گفتگوها فقط مجموعهای از سؤال و جواب نیستند؛ فرصتی هستند برای شنیدن تجربهها، نگاهها و داستانهایی که شاید کمتر جایی از آنها گفته شده باشد.
منطقه عشایری ایلام را اگر بشناسی، میدانی که زندگی در آنجا یعنی ریتم باد، صدای زنگوله گله و بوی نان ساجی. در یکی از این آبادیهای کوهستانی که کمکم چادرها جایش را به خانههای بلوکی و سیمانی دادند، دختری زندگی میکند که اهالی روستا به او «نازدار» میگویند؛ هم به خاطر زیبایی خیرهکنندهاش که شبیه به افسانههای محلی است، و هم به خاطر اصالت پدرش که یکی از ریشسفیدان و دامداران متمول منطقه است.
اما گلاله، با تمام دختران همنسلش فرق دارد. برادران و خواهرهایش سالهاست که پلههای ترقی را طی کردهاند؛ یکی پزشک بیمارستانی در تهران است و دیگری در شهرهای بزرگ مطب دارد. پدرش اصرار داشت که او هم برود، درس بخواند و در شهر ساکن شود، اما گلاله ماند. تکهای از روح او لابهلای سنگهای کوهستان و خاطرات یک عشق ممنوعه جا مانده است.
متن مصاحبه اختصاصی
خبرنگار: گلاله جان، از روزهایی بگو که هنوز زندگی عشایری جریان داشت و کوچ میکردید. چطور شد که مسیر زندگیات از بقیه اعضای خانواده جدا شد؟
گلاله (با لبخندی آرام و نگاهی که به سمت کوه دوخته شده): «ما با سیاهچادر بزرگ شدیم. بهار که میشد، بوی آویشن و پونه تا هفت فرسخ میپیچید. پدرم مرد بزرگی بود، گلهدار بود و زمینهای زیادی داشت. وقتی کمکم چادرها جمع شدند و خانهها ساختیم، خیلیها رفتند شهر. خواهروبرادرهای من هم درس خواندند، دکتر شدند و رفتند. اما من… من دل کندن بلد نبودم. شهر برای من قفس بود. قفسِ آهن و دود.»
خبرنگار: اهالی روستا میگویند خواستگارهای زیادی داشتی؛ از پسرهای متمول طایفه گرفته تا کسانی که از شهر میآمدند. چرا هیچوقت ازدواج نکردی؟ در ۳۸ سالگی، تنهایی برایت سخت نیست؟
گلاله (سکوت طولانی میکند، انگار چیزی را در خاطراتش ورق میزند): «تنهایی؟ آدم وقتی با یک خاطره نفس میکشد، تنهایی معنا ندارد. سالها پیش، دل به کسی بستم که نباید… «سهراب» از تبار خودمان بود، جوانی از چادرهای پایین دست، با چشمانی شبیه به بزکوهی و صدایی که وقتی برای گله نی میزد، کوه جواب میداد. اما طایفه ما و آنها… رسم و رسومی داشتیم که دیوار بلندی میان ما کشید. عشق ما گناه بود در عرف ایل. و روزگار، سهراب را خیلی زود از من گرفت. وقتی رفت، انگار نیمه دیگر روح من را هم با خودش برد.»
خبرنگار: شنیدهام که برایش شعر میگویی؛ شعرهایی که در تمام روستا دستبهدست میشود.
گلاله: «من سواد مدرسه را در شهر نخواندم، اما عشق به من شعر گفتن را یاد داد. هر وقت دلتنگ میشوم، روی کاغذهای کاهی یا پشت دفترچههای بچهها، برایش مینویسم. مردم روستا میخوانند و گریه میکنند. همه میدانند که من تا آخر عمر، عروس همان عشقی میمانم که هرگز به خانه بخت نرفت. برای من، ازدواج با کسی دیگر، خیانت به آن پاکی و داغی است که در سینهام دارم.»
خبرنگار: با این همه ثروت پدر و موقعیتی که داش توانستی داشته باشی، چرا ترجیح دادی در این روستای دورافتاده بمانی و به بچهها درس بدهی؟
گلاله: «پدرم زمین دارد، دام دارد، اما ثروت واقعی من این بچهها هستند. وقتی میبینم بچههای عشایر و روستا برای یادگیری الفبا به همین مدرسهی کانکسی کوچک میآیند، چشمهایشان را که نگاه میکنم، سهراب را میبینم. شاید قسمت نبود من مادری کنم، اما معلمیِ این بچهها، بهانهای است برای زنده نگه داشتن مهربانی. من اینجا ماندم تا به این بچهها یاد بدهم که عشق، اگر حتی به وصال هم نرسد، میتواند آدم را بسازد، نه اینکه بسوزاند.»
نگاهی به جهان درونی گلاله
زندگی گلاله، تابلویی زنده از تراژدی و وفاداری است. او نماینده نسلی از زنان زاگرس است که میان سنت و مدرنیته، میان کوچ وجانسپردن به شهر، راه سومی را انتخاب کردند: ماندن در پناه خاطره.
در دنیایی که همهچیز به سرعت کهنه میشود و تغییر میکند، دختری در کوهستانهای ایلام با شعر و عشقِ بیسرانجامش، معنای دیگری به تعهد و اصالت بخشیده است؛ زنی که شاید سند هیچ خانهای به نامش نباشد، اما ملکه بیچونوچرای دلهای اهالی
از دو زاویه مختلف یکی از درونِ قلب خود گلاله و دیگری از چشم ناظری بیرونی (خبرنگار)میتوان حسوحالِ کنونی و تصمیم او برای آینده را به این شکل روایت کرد:
۱. از دیدگاه گلاله (روایت درونی)
«من تنها نیستم؛ من با یاد و عشقی زندگی میکنم که تمام وجودم را ساخته است.»
🌿 حس و حال کنونی گلاله:
-
آرامش عمیق و اندوهِ مقدس: پس از گذشت سالها، داغ و بیقراری روزهای اول جای خود را به یک آرامش سنگین و صبورانه داده است. او حس خسران یا شکست ندارد، بلکه خود را نگهبانِ یک راز و عشق پاک میداند.
-
رضایت از ماندن و تعلق به ریشهها: در حالی که بقیه خانواده مسیر شهر و مدرنیته را پیش گرفتند، گلاله از اینکه پایبند به طراوت کوهستان و اصالت ایل مانده، احساس غرور و اصالت میکند.
-
حس مادریِ گسترده: گرچه خودش هرگز ازدواج نکرد و فرزندی نداشت، اما تمام کودکان روستا را فرزندان خود میداند و با آموزش به آنها، احساس معنا و دلیلی زنده برای زیستن پیدا کرده است.
🔮 تصمیم برای آینده:
-
ماندن تا همیشه در روستا: او تصمیم قطعی دارد که هرگز این سرزمین، کوهها و یادگارهای عشقش را ترک نکند و در همین آبادی بماند.
-
ثبت و جاودانگی شعرها: گلاله میخواهد تمام ترانهها و شعرهایی را که در خلوت خود برای عشقش سروده، حفظ و ثبت کند تا روایتی صادقانه از عشقِ پاک ایل به یادگار بماند.
-
وقفِ کامل زندگی برای آموزش کودکان: تصمیم گرفته باقی عمرش را وقف آموزش بچههای عشایر کند و دارایی و سهم خود از پدرش را صرف آبادانی، آموزش و ساخت فضای آموزشی برای بچههای منطقه کند.
۲. از دیدگاه خبرنگار (روایت بیرونی)
«با نگاه به چشمان روشن و چهرهی باوقار گلاله، زنی را میبینی که با انتخابی شجاعانه، بر تمام کلیشههای جامعه خط بطلان کشیده است.»
📸 حس و حالی که خبرنگار مشاهده میکند:
-
وقار، اصالت و صلابت: گلاله نهتنها چهرهای بسیار زیبا و خیرهکننده دارد، بلکه نوع نگاه و لحن کلامش پر از مناعت طبع و شکوه است. هیچگونه نیاز به ترحم یا پشیمانی در او دیده نمیشود.
-
وفاداریِ اسطورهای: خبرنگار او را زنی میبیند که میان رفاهِ شهری و وفاداری به یک عشقِ ماندگار، دومین راه را با تمام سختیهایش انتخاب کرده و به آن معنا بخشیده است.
🔮 آینده گلاله از نگاه خبرنگار:
-
تبدیل شدن به یک نماد محلی: گلاله در آینده نه فقط یک معلم ساده، بلکه به اسطوره و نمادی از عشق، وفاداری و پایداری در فرهنگ زاگرس تبدیل خواهد شد.
-
نقشآفرینی بهعنوان معمار آینده بچهها: ماندن او در روستا انتخابی آگاهانه است که باعث میشود نسلی از کودکان عشایر تحت آموزش زنی پر از مهر و فرهنگ بزرگ شوند.
شما چه فکر میکنید؟
اگر این گفتگو برایتان جالب بود، نظرتان را با ما و دیگر خوانندگان در میان بگذارید. شاید یک دیدگاه کوتاه، شروع یک گفتوگوی تازه باشد.
ادامه گفتگو با شما
نظر، تجربه یا برداشت خودتان را با ما در میان بگذارید.